پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧
بحران در انديشه عربى معاصر
عباسی حسین
بحران در انديشه عربى معاصر
ازمة الفكر العربى المعاصر
نويسنده: دكتر على بوملحم
انتشارات: الموسسة الجامعية للدراسات و النشر و التوزيع
جهان عرب، بيش از پنج سده است كه از بيمارىهاى جانگاهى رنج مىبرد و درمان نمىيابد. ناتوانى، تنگدستى، نادانى و واپسماندگى، بيمارىهايى است كه بر تار و پود جامعه عرب سايه افكنده است. ناتوانى، ره آورد از هم گسيختگى، نزاع، كرنش در برابر دشمنان و استبداد حاكمان است. محروميت، گرسنگى، بهرهكشى از دست رفتن به يغما بردن ثروتهاى ملى، تهيدستى را به بار آورده است. بى سوادى، فرهنگ نيم بند و رو به زوال، فقدان آشنايى با دانش نو و تكنولوژى، بوته نادانى را آبيارى مىكند و دست آخر، خموشى و واماندگى از تمدن نوين، واپسگرايى عربها را رقم زده است.
احساس ترس، پريشانى، چند دلى، خوارى و نوميدى، بار روانى اين بيمارىهاست.
عربها از دشمنان فراوان خود، يعنى يهوديان و غربىها مىهراسند؛ اين يك بر آن است كه يهودستان را از رود فرات تا نيل گسترش دهد و آن ديگرى در پى چيرگى يافتن و باز داشتن عربها از پيشرفت است. دشمن درون اما، حاكماناند كه خود كامگى را با كشتن نطفه آزادى، زندان، كشتار و شكنجه گسترش مىدهند.
پريشانى عربها از آينده مبهم آنان است؛ زمام سرنوشت از دست ايشان بيرون جسته و به دست دشمنان داخلى و خارجى گرفتار آمده است.
عدم اعتماد به نفس، بى اعتمادى به يكديگر و حاكمان شك و ترديد آنان را به بار آورده است و امروزه چنان سرگشته و گمگشته مىنمايند كه راه، هدف و چار چوب اهداف را از كف دادهاند. احساس زبونى و خوارى از آن سوست كه دشمنان، آنان را نا چيز مىشمارند و بلا، فشار، ستم و توهين بر آنان مىبارند. و خطر بزرگ فرا روى عربها نوميدى است؛ يأس نسبت به رهايى و پيشرفت، و حل مشكلات و چيره شدن بر حاكمان مستبد و دشمنان خارجى .
دكتر على بوملحم پس از اين، ديباچهاى حزنانگيز مىآورد. آيا راهى براى درمان اين بيمارىها وجود دارد؟ اين پرسش است كه هر فرد عرب از خود دارد و چه بسا درمانها و راه كارها در سر بپروراند. او خود در پاسخ مىافزايد: بايد طبيبى حكيم يافت؛ انديشمند بلند نظر و آينده نگرى كه با حسن استدلال و شناخت حقايق مسايل و برنامهريزى و روشن كردن راه درمان، به اين آفتها پايان دهد. به نظر او، ريشه ناتوانى را بايد در فساد نظام سياسى عربى و بنياد فقر را در فساد نظام اقتصادى و اساس نادانى را در فساد نظام آموزش و پرورش جست و جو كرد. بىگمان واپسماندگى در فساد هر سه نظام ريشه دارد.
به نظر نويسنده، پس از پيدايش اسلام و شخص پيامبر و برخى علما، جهان عرب رونق گرفت؛ ولى در قرن پانزدهم ميلادى، خاك جهان عرب يكسره شوره زار شد و از آن زمان تاكنون، تنها دو قرن است كه عربها به خود آمده و اصلاح اوضاع جوامع خويش را خواستار شده و البته ناكام ماندهاند در آغاز نوزايى عربى، سه گروه پا به عرصه نهادند: گروه نخست اصلاح را در احيا يا تجديد ميراث دينى اسلامى پنداشتند و »اصالت« و »بازگشت به بنيادهاى دين« را خواستار شدند.
جمال الدين افغانى، شيخ محمد عبده، و شاگردانش، از مناديان اين رويكرد بودند و سپس اين راه را كسانى چون حسن البنا، سيد قطب، محمد عللوه و مالك بن نبى ادامه دادند. گروه دوم، نسخه شفا را در مدرنيته و برگرفتن تمدن نوين غرب و به كارگيرى راهكارهاى فلسفه غربى (پوزيتيويسم، ماركسيسم، پراگماتيسم) يافتند. شبلى الشميل، فرح انطون، سلامه موسى و زكى نجيب محمود، از هواداران اين نظريه بودند و گروه سوم، پرچم قوميت گرايى برافراشتند و به »وحدت« و آزادى و تلفيق ميان سنت و مدرنيته دعوت كردند. برجستهترين مناديان اين گروه، امين الريحانى و ساطع الحصرى به شمار مىآيند .
بيشتر اين انديشمندان تا پيش از جنگ جهانى دوم در قيد حيات بودند و تا اندازهاى در بيدارى توده مردم و سوق دادن عربها به سوى رهايى از استعمار، استقلالطلبى، وحدت، اصطلاحات دينى و روى آورى به دانش نو موفق شدند.
پس از جنگ دوم جهانى، نسل جديدى از انديشمندان عرب پا به عرصه نهادند و راه سلف خويش را پيش گرفتند و به درمان همان مشكلات پيش از جنگ كه همانا واپس ماندگى و بحران عربها بود، كمر همت بستند؛ البته در ديدگاهها دگرگونىهايى ايجاد شد؛ ديگر تمدن غرب، نه تنها آرمانى و در بردارنده حق، آزادى و برابرى نشد كه تمدنى مادى قلمداد گرديد و نيازمند روح، اخلاق، عدالت، برابرى و برادرى. هم چنين كينه غرب نسبت به جهان عرب و تلاش غربىها براى به يغما بردن ثروتها و سيطره بر كشورهاى عربى سخن به ميان آمد. اين ديدگاه را پيش از همه، اصول گرايان علم كردند و انقلاب خويش را عليه نظامهاى حاكم عربى و غربى اعلام داشتند و عرض اندام در ميدان كارزار سياسى را از آن خود كردند .
از سوى ديگر در پى شكلگيرى نظامهاى كمونيستى در اروپا، جريان منادى ماركسيسم، پوزيتيويسم و پراگماتيسم ناتوان شد و عيان شدن خطرات پراگماتيسم - كه سياستگذارىهاى ايالات متحده امريكا، نماد آن به شمار مىرفت - بر اين ناتوانى افزود. انديشمندان اين جريان، هم و غم خويش را در بيان عدم كفايت انديشه دينى براى رستاخيز و بيدارى به كار گرفتند. عبدالله عروى و زكى نجيب محفوظ، از اين نظريه پردازان بودند.
جريان سوم، يعنى قوميت گرايان كه در تجربه يكپارچه سازى جهان عرب ناكام شده بودند، رو به ضعف نهاد. انديشمندان اندك شمارى چون محمد عابد جابرى و برهان غليون در سنگر قوميت گرايى بر جاى ماندند و به دفاع پرداختند.
دكتر على بوملحم در اين كتاب، به نقد آن دسته از انديشمندان معاصر عرب مىپردازد كه در باب عقل، قلمفرسايى كردهاند. در بخش نخست كتاب، به بحران انديشه عربى معاصر نظر مىافكند و از مشكلاتى سخن به ميان مىآورد كه عقل عربى معاصر با آنها دست بر گريبان است:
معضل سياسى: چند پارگى و اختلاف نظر عربها و فساد ساختار حكومتهاى عربى.
معضل اجتماعى: نظام قبيلهاى، عقب ماندگى زنان عرب و سنتهاى پليد و تباه.
معضل اخلاقى: فساد ارزشها، اختلاف معيارها و ناهمگونى اهداف.
معضل اقتصادى: تهيدستى اكثريت ساكنان عرب، ناتوانى بخش كشاورزى، ناآگاهى از مسايل صنعتى، بى ارزش شمارى كار و به هدر رفتن ثروتها.
معضل دينى: نزاعهاى دينى و تعصبات مذهبى .
نويسنده، بخش دوم و سوم كتاب را به دكتر محمد عابد جابرى اختصاص داده است.
جابرى، خود از بحرانهاى اقتصادى، اجتماعى، سياسى و فكرى عربى سخن گفته است و در نظر دارد، هر دو جريان اصول گرا و مدرن گرا از آغاز نوزايى عربى در تقابل يكديگر صف آرايى كردند و از اين رو ثمره چندانى به بارنياوردند و راه سومى پيش مىگيرد كه همان جمع ميان سنت و مدرنيته و كاستن آتش جدال قديم و جديد و فرو رفتن از چالش و فرقه گرايى است. مسايل عمده جابرى، مسئله هويت، رابطه دين و دولت، دموكراسى، جامعه، فرهنگ و قوميت عربى است. دكتر على بوملحم در بخش سوم به نقد كتاب »ما و ميراث« اثر جابرى مىپردازد. وى با توجه به تعريفهايى كه جابرى از عقل، تجديد، ميراث زبان و دين و مسايل ياد شده داده است، مىنويسد: از اين مىهراسم كه مبادا جابرى در اين موارد، نقش اول داستان مرد و خرس و مگس را ايفا كرده باشد، زيرا جابرى لسان بسيارى ديگر از انديشمندان عرب تحت تأثير ديدگاه و خوانش مشتركشان بوده يا به هر دليل، ديدگاه واقعى خود را ارائه نكرده است. چنين انديشمندانى تنها كاستىها را در نظر مىگيرند و از توليدات بزرگ و انبوه خرد عربى در گذشته سخنى نمىگويند.
فصل چهارم كتاب، نقد محمد اركون است. به نظر نويسنده ديدگاه اركون نسبت به قرآن فتنهانگيز است. نيز گاهى تنها به تعريف لغوى بسنده مىكند و فكر و عقلى را كه از آنها دم مىزند، در تبيينهاى خود نمىآورد. همچنين، ديدگاه اركون در محدود كردن انديشه عربى به سال ٦٣٢ ميلادى تا ٩٥٠ دقيق نيست و تصور درستى نسبت به انديشه و عقايد معتزله ندارد. ديدگاه اركون درباره فلاسفه مسلمان و عرب جامع و كامل نيست. اركون از يك سو تصرف را از برجستهترين مكتب فكرى مىنامد؛ اما از ديگر سو، به درستى مىداند كه مبناى تصوف بر اين امر استوار است كه خداوند را نه با عقل كه تنها با حدس و شهود مىتواند دريافت!
»معقول و نامعقول در ميراث انديشه ما«، عنوان كتاب زكى نجيب محمود است كه على بوملحم به بررسى آن مىپردازد. محمود بر خلاف كتاب پيشين خود از امكانان هميارى ميراث غربى و ميراث عربى سخن مىگويد. بوملحم مىنويسد تقسيمى كه محمود در اين كتاب از مراحل انديشه عرب مىدهد، افزون بر سادگى، به دقت واقع بينى نيازمند است. وى، خود را از پيروان مكتب تجربى و پوزيتيويستى قلمداد مىكند؛ ولى در مقام اثبات نظريه معرفت به ديدگاه متصوفان استناد مىكند. نيز تاويلى كه از آيه نور مىدهد: »الله نور السماوات و الارض، مثل نوره كمشكاة فيها مصباح«، تاويلى يكسره بى اساس و نادرست است و تاويل ابن سينا را در نظر ندارد كه دست كم با نظريه ارسطو در باب معرفت هماهنگ است. به نظر زكى نجيب محمود، تاثير فرهنگ يونانى بر انديشه عربى اندك بوده كه اين نظر مورد پذيرش على بوملحم نيست. معقول و نامعقول در كتاب ياد شده، به معناى توليدات عقلى و توليدات عاطفه است؛ اما فاقد اين تعريفها را شامل و كامل نمىيابد.
زكى نجيب محمود، از منظر مكاتب پوزيتيويستى و تجربى به ميراث عربى - اسلامى نظر مىافكند؛ مكتبى كه سرچشمه انديشهها را در حواس مىيابد و ارزشهاى اخلاقى و هنرى را نسبى مىنامد. بو ملحم مىپرسد: آيا مىتوان ميراثى هزار ساله را با ابزار مكاتب فلسفى معاصر عيار سنجى كرد؟
بخش ششم، نقد كتاب »مفهوم عقل« عبدالله العروى است. عروى در اين كتاب، به بررسى انديشه محمد عبده و ابن خلدون مىپردازد .نيز به علم كلام معتزليان و اشعريان و منطق ارسطو و ديدگاههاى ماكياولى و ماركس وبر نظر مىافكند. روش او در اين سنجش روش تحليلى تركيبى نقدى است و پيرامون مفاهيمى چون تاريخ، دولت، آزادى و عقل دور مىزند كه به گمان بوملحم، همه يك چيز را مد نظر دارند كه همانا مدرنيزم است. عروى به موضوعى كه خود چارچوبش را معين كرده، مقيد نمىشود؛ يعنى مىتوان از او همان انتقادى را داشت كه وى از پروژه فكرى عبده دارد. وى اگر چه بنياد كتاب را بر عدم بحث درباره پيدايش مفهوم عقل پىريزى مىكند؛ اما به پژوهش پيرامون ريشههاى عقل، نزد متكلمان عرب (اعتزالى و اشعرى) مىپردازد.
عروى اعلام مىدارد كه قوام روش او مجموعه مفاهيمى است كه از تمدن معاصر غرب برگرفته و هنگامى كه به تطبيق اين انديشه جهانى بر چار چوب فكرعربى مىپردازد، انديشه عربى را محدود و نابارور مىيابد، زيرا مفاهيم، نزد غربىها به كمال رسيدهاند و نزد عربها همچنان ناقص و كالاند. بر اين بنياد، وى راه حل محمد عبده و ساير انديشمندان اصولگرا را نمىپذيرد. اين گروه البته واپسماندگى را در دور شدن از اسلام راستين مىبينند و اصلاح را تنها در گرو احياى اسلام و تطبيق آموزههاى اسلامى مىپندارند. عبدالله عروى حقا راه تلفيق كيشان را بر نمىتابد.
انديشمندان نوگرايى چون طهطاوى و خيرالدين تونسى درصدد بودند كه ميان ميراث كهن و تمدن نوين غرب، راه ميانهاى بيابند. عروى راهى را كه پيش از وى شبلى شميل، فرح انطون و طه حسين پيش گرفتند، پيشنهاد مىكند: رها كردن ميراث و چنگ زدن به ابزارى كه تمدن نوين غرب را به ارمغان آورد.
عروى، بار عقب ماندگى عربها را بر گرده اسلام مىنهد. مثالهاى او مسئله تعدد زوجات، تحديد نسل، ضعف در بخش توليدات اقتصادى و دفاع و كاستىهاى موجود در انتخابات كشورهاى عربى است؛ اما به گفته بوملحم، اسلام راه حلهاى مناسبى براى اين پيشنهاد كرده و به جهاد، تلاش، كسب و كار سفارش فرموده است. حال چرا عروى اين كاستىها را بر دوش اسلام انبار مىكند.
عروى به شنيدن سخنان چند متكلم، واعظ و فقيه بسنده مىكند و بر ايشان خرده مىگيرد و اين فهم و خردهگيرى نادرست است. لويس كارديه، مستشرق فرانسوى، به زيبايى به اين اشتباه اشاره كرده است: انديشمندان غربى تعصب و نادانى عربها را ره آورد اسلام مىپندارند؛ در حالى كه اسلام هيچ انسانى را به تعصب، اكراه، بردگى تن سپردگى و وابستگى رهنمون نمىسازد.
بخش هفتم، كتاب بحران انديشه عربى معاصر، نقد برهان غليون و كتاب »ترور عقل« اوست. بوملحم، نقد خويش را از عنوان كتاب مىآغازد: نام كتاب هراس آور و بدبينانه است. من به جاى آن نام »سردرگمى عقل عربى معاصر« به كار مىبندم. به نظر برهان غليون، بحران معاصر عرب در تناقض موجود ميان ميراث عربى و تمدن مدرن غربى نمود يافته است. در نگاه غليون، اين تناقض از دو سده پيشتر آغازيده و چالشهايى آفريده است؛ چالشهاى سياسى، فرهنگى و نهضت گرايانه. بحران عربها در نگاه غليون بحرانى تمدنى است؛ تعارض ميان ميراث و فرهنگ غرب. راه حل، نه تنها احياى ميراث و برگرفتن از تمدن غرب است كه همزمان به كارگيرى بخشهاى اعظم هر دو مجموعه است. غليون، ديدگاه ديالكتيك هگل را تطبيق مىكند كه بر چالش اضداد مبتنى است؛ چالشى كه به دستاوردهاى مثبت و پر بارتر رهنمون كند؛ اما در نگاه دكتر على بوملحم، ديدگاه غليون ظالمانه به نظر مىرسد، زيرا ميراث عربى ضد يا نقيض تمدن غرب نيست و تمدن عرب با دانش و فناورى چندان بيگانه نيست. عدم ضديت يا عدم تناقض حتى در ابعاد روانى و اخلاقى به چشم مىخورد. غرب در بخش اجتماعى توانست، از نظام قبيلهاى و بدوى گذر كند و دولتى بر بنياد دموكراسى، آزادى، قانون و تجزيه، قوا بنا نهد كه البته نبايد پيشرفت غربىها را در اين مسئله و عدم پيشرفت عربها را به حساب تناقض و ضديت گذاشت حل بحران عربى - در نگاه بوملحم - از دو رهگذر حاصل مىآيد؛ نخست اينكه غرب از آتش ديگر طمع خود بكاهد و دوم رهايى يافتن عربها از جهل و نظامهاى سياسى فاسد. اين راه حل با همه سادگى، ما را از ديالكتيكى هگلى بى نياز مىكند.
غليون در اين كتاب، از يك سو اعلام مىكند كه در پى بيدار ساختن آگاهى عربى و تاكيد بر ضرورت، ارزش و بالندگى فرهنگ عربى است؛ اما و از سوى ديگر و در جاى ديگر از همين كتاب، ما را از چنگ زدن به دامان اين فرهنگ بر حذر مىدارد، زيرا معناى اين تن سپردن و تمسك جستن همان ترور عقل است.
به گمان على بوملحم، برهان غليون را بايد از شمار جريان قوميت گرايان عرب دانست كه به يكپارچگى، آزادى، سوسياليزم، رستاخيزميراث، برگرفتن از تمدن غرب و تلفيق تمدن عربى و غربى دعوت مىكنند كه البته غليون جرأت آن را نمىيابد كه خويشتن را از مناديان اين گروه بنامد.
احياى عقل عربى عنوان بخش هشتم كتاب است. بوملحم در اين فصل، به نقد كتاب حسن حنفى »از عقيده تا انقلاب« پرداخته است. حنفى اين كتاب را بدين سبب نگاشت كه نه تنها در پى تلفيق جنبشهاى سلفى گرايان و سكولار بوده است، بلكه خواهان يكپارچگى تمام فرقهها و مذاهب اسلامى است. البته وى اعتراف مىكند كه بيش از همه به مذهب معتزله گرايش دارد، زيرا معتزله اهل انديشهاند و در اين زمينه تاريخ شاهد آنان است.
مراد حنفى از »اصالت بخشيدن راستين«، بازسازى علم اصول فقه است؛ به گونهاى كه عقايد به انقلاب بدل شود و در راه دفاع از سرزمينهاى اسلامى به كار آيد. نيز توحيد به يك كنش زمينى و جنبش تاريخى مبدل شود. وى در نظر دارد كه موضوع علم اصول دين بايد يك ايدئولوژى ميانه و شفاف شود كه پروژه »ميراث و نوسازى« را سامان بخشد. اين پروژه به باز فهم عقايد يارى مىرساند و اصالت عقايد را در وجدان عصر زنده مىكند.
بوملحم اگر چه با ديدگاه حنفى نسبت به تغيير واقعيتهاى تاسف بار جهان عرب هم نظر است؛ اما ابزار وى را درست و كامل نمىيابد، زيرا از يك سو دگرگون ساختن عقيده به انقلاب، فراخوانى سركشى و خشونت است و اين دو با عقل و منطق گفت و گو و برهان آورى منافات دارند و از سوى ديگر، دگرگون كردن اين باورهاى دينى به ايدئولوژىهاى سياسى كارى بس سخت و نيازمند دقت و تامل است.
حسن حنفى ارزش علم كلام را بسيار پايين مىآورد كه بوملحم با او هم عقيده نيست، زيرا اين علم ره آورد توليدات ارزشمند عقلى است و با آموزهاى دين اسلام هماهنگ واپسين بخش كتاب، عقل غير عربى نام گرفته و نگاهى فلسفى به نقش و اهميت عقل در زندگى انسان در سايه كتاب كليله و دمنه است. اين كتاب را در آغاز ايرانيان از زبان سانسگريت به فارسى برگرداندند و سپس عبدالله بن مقفع در ميانه قرن هشتم به عربى ترجمه كرد. نگاه دكتر على بوملحم، به جايگاه عقل در بخشهاى چهار ده گانه كتاب كليله و دمنه است: عقل بزرگترين هديه خداوند به آدمى است، و ارمغان آور هرگونه خير و خوشبختى، بدون عقل انسان نمىتواند دنيا و آخرت خويش را آباد سازد و به سود رسد و از آفت و زيان رهايى يابد .نيز چنانچه عقل در ميان نباشد انسان نسبت به انجام هر كارى كه آخرت وى را تضمين كند، ناتوان خواهد بود.
بوملحم در پايان اين بخش كه پايان كتاب نيز هست مىنويسد: اين كتاب، عصاره عقل عملى سه امت است؛ هنديان و فارسىها و عربها، گنج فكرى گرانبها و ثروت ادبى ارزشمندى است كه متأسفانه عربها از آن بهره نگرفتهاند؛ نه حاكمان جوامع عربى، به ويژگىهاى پسنديده و بلندى كه در كتاب سفارش شده، متخلق شدند و نه متفكران عرب نقش حكيم مصلح و شجاع كليله و دمنه را ايفا كردند و نه مردم جوامع عربى جامه زربفت حكمتهاى اخلاقى و سياسى آن را بر تن كردند كه رفتار و كردارشان را نسبت به يكديگر و در برابر دشمنان قوام بخشد.